تبليغاتX
دیوان گریه

دیوان گریه

مرگ عشق . . .

HOMEPAGE

E-MAIL

سلام دوستان عزیزم . تصمیم گرفتم یه ماجرای واقعیو که چند سال پیش

اتفاق افتاده بصورت داستان کوتاه براتون بگم . . . از اون ماجراهایی که توی

صفحه ی حوادث جراید هر روز میخونیم و بی اعتنا از کنارش رد میشیم و دلم

میخواد بعد از پایان داستان نظرتونو درباره ی راهی که این دو نفر در

پیش گرفتن . . . بدونم ...

                                                         حامد  ezmai

 


سارای در اتاقش بروی تخت نشسته بود.درب اتاقشو از داخل قفل کرده بود . سرشو میون دو دستش

گرفته بود. ولی صدای برادرش صادقو می شنید که می گفت : دیگه این دختر نباید به مدرسه بره و اگر

یک مرتبه ی دیگه اون پسره رو ببینم بخدا میکشمش . سارای دلش برای مدرسه و دوستاش تنگ شده

بود . این اولین روز بود که به مدرسه نرفته بود . . .

سارای یه دفعه یاد روزی افتاد که از مدرسه به سمت خونه میومد که احساس کرد یه جفت چشم داره

اونو می پاید . اون روز هیچ اعتنایی نکرد و این اتفاق چند روز تکرار شد تا اینکه در یکی از روزها سارای

کنجکاو شد ببینه اون کیه ؟ وقتی چشم به چشمش انداخت یهو دلش لرزید ... یه جوری شده بود که تا

بحال تجربه نکرده بود . این اولین نگاه او به نیما ب.ود . پسری محجوب با چهره ای جذاب . . .

از آنروز به بعد دیگه عقربه های ساعت به کندی حرکت می کردن و زنگ مدرسه دیر به صدا در میومد

تا اینکه اونروز رسید . سارای به سمت خانه در حرکت بود . داشت به کوچشون می رسید که صدایی

شنید .خودش بود . . . ببخشید خانوم این کاغذ از کیف شما افتاده . . . سارای مانده بود چی بگه .

فقط تونست بگه نه . . .پسر دوباره گفت چرا خودم دیدم . . . سارای نگاهی به کاغذ دست پسر کرد

پسر دستشو دراز کردو سارای کاغذو ازش گرفت . . . بدون هیچ کلامی با عجله به خانه رفت و سریع

خودشو به اتاقش رسوند و بدون اینکه لباسشو عوض کنه . روی تخت ولو شد . . . هنوز کاغذ در دستش

بود واز عرق دستش خیس شده بود . . . کاغذو باز کرد و شروع به خوندن کرد . . .

سلام . . . من چندوقته شمارو زیر نظر دارم و ازتون خوشم اومده . . . اگه اجازه بدین باهم بیشتر آشنا 

بشیم . . . شمارمو نوشتم اگه تونستی تماس بگیر . . . بی صبرانه منتظرم . . . نیما . . .

پایین کاغذم یه شماره تلفن نوشته بود . سارای دست و پاشو گم کرده بود . کاغذو تو کیفش گذاشت .

ادامه ی داستان:

تا اینکه یکروز سارای در خانه تنها بود و وسوسه شد که با نیما تماس بگیره و شماره رو گرفت .

بعد از یک بوق ارتباط وصل شد و صدای نیما بود که گفت الو . ولی سارای بدنش یخ کرده بود و

نمیدونست چی باید بگه .با هر زحمتی بود سلام کرد و این اولین ارتباط انها بود واز ان زمان این تماس ها

ادامه داشت و چند بار نیز بیرون قرار گذاشتند . تمام زندگی سارای نیما بود و نیما نیز حال بهتری نداشت

تا اینکه نیما تصمیم گرفت که به خواستگاری سارای بره . با مادرش صحبت کرد . مادرش مخالفت کرد که

تو سنی نداری و باید سربازی بری و هنوز کاری نداری ولی آنقدر اصرار کرد که راضی شدند و به

خواستگاری رفتند .

ولی پدرو مادر سارای و بخصوص برادرش مخالفت کرد ندو این آمدو رفت ها چندبار ادامه پیدا کرد ولی مرغ

خانواده ی سارای یک پا داشت و در یکی از قرارها نیما به سارای پیشنهاد فرار داد و گفت بریم یه جایی

که دستشون به ما نرسه . سارای به فکر فرو رفت . میدونست کار درستی نیست ولی او نیما رو دوست

داشت و اگر این کارو نمی کردن میدونست که هیچوقت به نیما نمیرسه ولی اینجوری وقتی خانواده اش

متوجه بشن . شاید وقتی ببینند کار از کار گذشته و دیگه چاره ای نیست دیگه مخالفت نکنند و نهایتا از

طرف برادرش تحت فشار قرار خواهد گرفت ولی اون هم بالا خره راضی خواهد شد و ساعت ۵ بعد از ظهر

قرارشون در ترمینال کرمانشاه بود .

سارای حتی نمیدونست که نیما تصمیم گرفته کجا میخوان بروندو سارای ساکشو برداشت و چند تا

لباس و شناسنامه اش و عکس پدرو مادرشو داخل ساک گذاشت و به آرامی از پله ها پایین اومد.

بغض کرده بود . برادرش خواب و مادرش در آشپزخانه بود و آرامی درب را باز کرد و پا به خیابان گذاشت .

دلشوره ی عجیبی داشت . هرجور بود خودشو به ترمینال رسوند و نیما رو دید که دو تا بلیط در دستش

بود . گفت:نیما کجا میریم . نیما گفت : باید بریم مشهد . هم از اینجا خیلی دوره . هم زیارت

میکنیم .سوار اتوبوس شدند و از شهر خارج شدند . هوا رو به تاریکی بود . سارای حال خوبی نداشت

ولی خوشحال بود که کنار نیماست . در مشهد به مسافر خانه ای رفتن و یک اتاق گرفتند . بعد از آماده

شدن به حرم رفتن . سارای تا چشمش به گنبد حرم افتاد بی اختیار گریه کرد . شروع به صحبت با آقا

کرد .آقا جون تو که ضامن آهو شدی بیاو ضامن شو  و دل خانواده ی منو نرم کن و کاری کن که ما به هم

برسیم . شب شده بود .حالا دیگه نیما هم حال درستی نداشت . روبروی هم نشستند . بهم دیگه زل

زدند و یک دفعه نیما گفت : سارای . . . بزرگترای ما نمیذارن ما بهم برسیم . من یه تصمیمی گرفتم "اگه

تو راضی باشی بیا خودکشی کنیم" . سارای وحشتزده چشم به دهان نیما دوخته بود و نیما یکریز

صحبت میکرد . . . سارای اگه این کارو بکنیم دیگه از دربدری ها و دلواپسی ها راحت میشیم و اون دنیا با

هم خواهیم بود . من من فکرشو کردم با خوردن چند قرص خودکشی میکنیم و سارای فقط گوش میکرد و

فقط گفت هرجور تو بخوای . من بخاطر تو حاضرم هرکاری بکنم و صبح زود از مسافر خانه بیرون زدن و به

سمت خواجه مراد خارج از شهر راه افتادند . منطقه ای سزسبز و مقبره ی خواجه مراد یار امام رضا بود .

زیارت کردن و به روی کوه رفتند و در زیر درختان در منطقه خلوت کنار هم نشستند و نیما دو تا آبمیوه

از داخل ساک بیرون اورد و یه مشت قرص تو هر کدوم ریخت و یکی رو به سارای داد . سارای آبمیوه رو

گرفت . اما دستش تو دست نیما بود . بدن نیما تب داشت و سارای هم آتیش گرفت و چشمان نیما خیره

شد . اشک از چشم هر دوتاشون جاری بود . نیما گفت بیا با هم بخوریم تابا هم بمیریم و هیچکدوم

مرگ دیگری و نبینیم و کنار هم دراز بکشیم و دست همدیگه رو بگیریم تا هیچکس نتونه مارو از هم جدا

کنه . هردو لبخندی زدن و سارای آبمیوه رو خورد و صدای نیما بود که میگفت بخاطر سارای نازم و

آبمیوه شو خورد . . . فقط بخاطر تو   

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/31ساعت 19:19 توسط حامد |

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو داع

 

تو رو خدا گریه نکن      

                         بخاطر منم شده

                                               بزار خیال کنم دلت

                                                                        راضی به رفتنم شده


لحظه های بیتو بودن واسه من مُردن محضه  

رفتیو تنهام گذاشتی میدونی واسم چه سخته

نمیرفت ازتو یادم . ازتو حرفام

رفتیو عشق قشنگت میمونه تو غرق چشمام .

لحظه هامو سیاه میپوشم واسه روزای گذشته

غم و خاطره هاتو عمری که با تو گذشته .

ezmai

                                                                              

اینم آی دی من . از دوستان میخوام که منو add کنین : ezmai_lazy0013

 

ezmai

 

شبا بیتو همدم من گوشه ی دنج اتاقه                   لحظه هارو می شمارم چشم من خیره به طاقه

توکه نیستی توی خونه انگاری که بی کسم من      این چه سرٌ نمیدونم که به صبح نمیرسم من

بیتو خستم از این شب که قصه ی جغد شومه         اما باتو نمیدونم روز چه وقته شب کدومه  




چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسیدچرانگاه هایت انقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر

بیرنگ است ؟ اما افسوس هیچکس نبود . . .همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره     

آری باتو بودم . . . با تویی که از کنارم گذشتی . . .

 و حتی یک بار هم نپرسیدی چشمهایت چرا همیشه بارانیست.


گفتم زندگی چند بخش ؟ گفت : دو بخش . گفتم : کدامند ؟ گفت : کودکی و پیری

گفتم:پس جوانی چه شد؟ گفت با عشق ساخت . . . با بیوفایی سوخت . . . با جدایی مُرد.


+ نوشته شده در شنبه 1387/03/11ساعت 12:42 توسط حامد |

donydye namard ....

 

توی این دنیای نامرد یه دختر نابینا بود که یه دوست پسر داشت

دختره دوست پسرشو خیلی دوست داشت

بهش می گفت اگه من دوتا چشم داشتم واسه همیشه باهات میموندم

یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو داد به دختره .

دختره وقتی تونست دوست پسرشو ببینه دید که اونم نابیناست

به پسره گفت :دیگه نمیخوامت از پیشم برو

پسره وقتی داشت میرفت لبخند تلخی زد و با اشک گفت :

مواظب چشای من باش




ezmai_ghosse . ......

یه طاقه پارچه مشکی  ـ  یه آگهی ترحیم

یه دسته گل روی دری همیشه بسته

یه قاب عکس رو دیوار ـ یه ساعت خوابیده

گلدون و پنجرم که دلشکسته

یه مرد بی هویت ـ یه نامه ی وصیت ـ

یه حلقه توی دست مرد خسته

رفتیو جات خالی شد تو خونم . . .

باز چی شد که کشیدی به جونم

میدونم که حرفای قشنگت

چیزی نیست جز اشکی رو گونم

اخماتم باز کوبید تو سینه ـ یاد تو چقدر دلنشینه

خدایا کاری کن از بهشتت بتونه اشکامو ببینه

یه عشق نیمه کاره ـ اشکای باز دوباره

یه قبر بی ستاره میونه ی شهر

یه سینی خرما از سنگ ـ یه آدم غریبه

سرده ولی میسوزه باز توی تن

جای لبام رو لبهاش ـ رفتو نشست سر جاش

زد زیر گریه با یه بوسه از لب

رفتی جایی که کسی ندیده

زندگی ، دنیا همش فریبه

شکوه از بیراهه های غربت

میدونم اینجاهم غریبه

یادته واست جون می سپردم ـ الکی به آغوشت می بردم

 

ولی تو فقط یک دفعه مردی ـ که بگی دیگه بازی رو بردم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23ساعت 18:59 توسط حامد |

marg yaany khazan

 

یا رب . . .

بمن بگو در روز جزا . . .که بگذرد این فاصله ها

چه پاسخی داری تو مرا                    یا رب

از آنچه آوردی به سرم . . . از این که کردی در بدرم

چه پاسخی داری تو مرا                    یا رب

 

ezmai.blogfa.com

توی این نامه ی آخر واسه من نوشته بودی

واسه این قلب عاشق تو مثل فرشته بودی

تو نوشتی اگه دوریم تو دل هم خونه داریم

هر جای دنیا که باشیم عشق و یاد هم میاریم

کار از این حرفا گذشته تو دیگه بر نمیگردی 

از همون لحظه بریدی که خداحافظی کردی

تو بگو با چه امیدی چشم براه تو بمونم

وقتی که از توی چشمات ته قصه رو میخونم

اگه دل بریدی از من دل من اما باهاته

رفتنت منو سوزونده نوبت خاطره هاته

میدونم تموم حرفات ناز مهربون بهونه ست

کاش میدی که همیشه چشم تو چراغ خونست

کاش که حرفای تو راست بود کاش که رفتنت سراب بود

عمر عشق سر نمی اومد تموم قصه یه خواب بود

کار از این حرفا گذشته تو دیگه بر نمیگردی 

از همون لحظه بریدی که خداحافظی کردی

تو بگو با چه امیدی چشم براه تو بمونم

وقتی که از توی چشمات ته قصه رو میخونم

 

 

ezmai 

يه مسافر يه غريبه يه شبم بي پنجره

ميروم با كوله بار سر گذشت و خاطره

خسته ام  از خستگيها

خسته از اين لحظه ها

گفتني ها دارم اما ، در نميارم صدا

قصه هاي من غمگين

اگه تلخ اگه شيرين

ميروم تا واسه فردا،بسازم دنياي رنگين

هرجا ميرم لبا ميگن ، يه غريبه اومده

نمي بينم هم صدايي ،اينم از بخت بده

من تورو ميخوام اما دلم در التهابه

ميره كه تا درقرب حق نوري بتابه

  اي زندگي بيزارم از بيهوده بودن

ميره كه تا پيدا كنه فرداي روشن

هرجا ميرم لبا ميگن ، يه غريبه اومده

نمي بينم هم صدايي ، اينم از بخت بده

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/14ساعت 16:51 توسط حامد |

 

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت

ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد .

 

بعد از روزها باتوجه به ارزش و اهميتي كه براي وبلاگم و دوستان گلم قائل هستم تصميم گرفتم تغييراتي در محتواي پست جديدم بدهم و در آن از دلمشغولي هاو يه مقدار بيشتر از خودم و عشق گمشده ام بنويسم،چون فكر كردم شايد براي بعضي از دوستان گلم جالب باشه و تمايل داشته باشند كه بدانند انگيزه ي من ازاينكه اسم وبلاگمو ديوان گريه گذاشتم ويا از زمینه ی مشکی استفاده کردم و چرا اسم وشهرتمو اينطوري نوشتم ويا چرا تو فاز نوع بخصوصي از شعر و عكس هستم .دوستاني كه بهشون عادت كرده ام و تقريبا جزيي از زندگي ام شده اند و وقتي به ويلاگم سر مي زنند و نظراتشونو مي خونم عطر وجودشون و تو وبلاگم حس مي كنم و احساس نزديكي خاصي پيدا مي كنم كه از خدا خواستم كه هيچ وقت نبينمشون تا تجسمي كه از مهربوني ها و صفاشون در وجودم هست مخدوش نشه .دوستان نازنينم مي خوام يك سري مطالب قابل نوشتن را بصورت دنباله دار و سريالي بنويسم كه در هر قسمت نظرهاي شما برام خيلي مهمه كه ادامه بدم يا نه و...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اي يگانه همدم، وب نازنينم ، تنها تو هستي كه نزديكترين مونس مني . آري حق دارم بگويم تنها تو مونس مني ، چون بجز تو همدم واقعي ندارم ، پس بگذار عقده هاي دروني ام را بروي تو صفحه ي بي روح بنويسم شايد تو روزي روح پيدا كني و تمامي غمهاي مرا تسكين دهي . مونسم تورا براي نوشتن انتخاب كردم ، چون جنس تو از كاغذ نيست كه در آتش فراقي كه در وجودم شعله ور است بسوزد.

 

                                              eshghe gomshodeh

 

ادامه دارد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تقدیم به روح بلندکسی که پریای قصه ام بود. . .

در دامنه رشته كوههاي بينالود شهر كوچك وزيبايي قرار دارد كه زيباييهاي طبيعي آن واقعا چشمگير وزيباست و به اين شهر بزرگ،كه هواي آن پر از نفس فريب دهندگان و فريب خوردگان است برتري دارد ، در آن شهر آبشار زيبايي قرار دارد كه از كوههاي بينالود سرچشمه مي گيرد،سپس بصورت رودخانه اي خروشان در مي آيد كه باعث سر سبزي و طراوت خاصي شده است ، خيابان هاي شيب و سنگفرش شده ، كوچه هاي باريك با ديوارهاي كاهگلي بلند در روزهاي باراني محشر است و بوي كاهگل خيس هر عاشقي را مست و شيدا مي كند و همه ي اينها دست به دست هم داده تا فضايي شاعرانه شكل بگيرد تا حتي يك لحظه بودن در آنجا خود خاطره اي شود .
در چهل سال پيش پدرم در چنين مكاني بدنيا آمد ودوران كودكي اش را درآنجا گذراند وپس از چند سال به شهر مشهد كوچ كردند وحال چطور شد، كه با مادرم يار و همراه شد بماند فقط ميدانم كه من اولين فرزندشان هستم ودر برگريزان پاييز69 به دنيا آمدم .
دوران شاد كودكانه خیلی زود گذشت تا آمدم شيطنت و بازيگوشي كنم كه صداها از هر طرف بلند شد حامد تو كه بچه نيستي، حامد جان تو حالا ديگه برا خودت مردي شدي ، اونجا نرو، اين كارو نكن . . .
منم سرم به درسم و بازيهاي كامپيوتري گرم بود تا اينكه دوره ي راهنمايي رابا موفقيت طي كردم وپا به دوره ي دبيرستان گذاشتم . محيط جديد ودوستان جديد برام جذابيت خاصي داشت وروزگار به خوشي سپري ميشد و من هم شاد و بي خيال بودم و زندگي برام مثل هميشه زيبا بود و روزها و هفته ها مثل باد مي گذشتند ومنم روز به روز قد مي كشيدم . تا اينكه آن روز فرا رسيد . . . .
يك روز باراني مثل همه ي روزاي ديگه ، قشنگ و خيس . . . با اين تفاوت كه ديگه از آنروز، بعد از اون اتفاق قلبم از هميشه تند تر ميزد و بدنم داغتر شده بود ، انگاري تب داشتم ، اشتهاي زيادي به غذا نداشتم ، شبها خوابم نمي برد ودیگر حوصله ی درس خواندن و نداشتم همه چيز برام شاعرانه شده بود و بعد از آن روز هر وقت باران مي بارد من به ماليخوليا دچار مي شوم ، ماليخوليايي كه از همان روز در من شروع شد . . .   .

هیچ وقت آن روز را (۲۴آذر ۸۴)فراموش نمی کنم ، ساعت از ۱۲ظهرگذشته بود زنگ مدرسه به صدا در آمد ، به اتفاق دو نفر از دوستانم به سمت خانه به راه افتادم ،نمیدانم چه شد که هوس کردم به نانوایی سنگک برم و چندتا نان بگیرم ، برای همین در اولین چهارراه از دوستانم جدا شدم . هوا بارانی بود و قطرات درشت باران به زمین می خوردند، بعضی از قطرات زیر چرخ ماشین ها له می شدند و خون سفیدشان به درون جوی می ریخت . نمیدانم چرا دلشوره داشتم ، به نانوایی رسیدم تقریبا شلوغ بود . من هم گوشه ای در آخر صف ایستادم . . .  من همیشه از نانوایی سنگک بیزار بودم چون خیلی دیر نان پخت می کند ومن تقریبا آدم عجولی هستم در همین افکار غرق شده بودم که احساس کردم یک جفت چشم داره منو نگاه می کنه سرم را بالا کردم به طرف صاحب چشم خیره شدم ، یک فرشته بود در قالب یک دختر زیبا که با تیر نگاهش منو نشونه رفته بود ، قلبم تندتر میزد . انگار می خواست از سینه ام بیرون بزنه ، پاهام می لرزیدن ، نمیدونم چرا ؟ من تا به حال در این شرایط قرار گرفته بودم و خیلی برام طبیعی بود حتی دوستانم بهم می گفتند خیلی بی احساسی . . . 
لبخند ملیحی زد، حالا قشنگتر و جذابتر شده بود، چون سردار فاتحی که به اسیری نگاه میکنه اونم منو نگاه می کرد. انگار می خواست بگه دیدی چطور با یه نگاه قلبتو تسخیر کردم . . .دیدی مغلوب شدی . . .دیگه دلم نمی خواست به این زودی نوبت نان گرفتنم بشه .دیگه عجله ای نداشتم

به قول اعتمادي . . .

 آه اين روزهاي باراني        كه هوا از پرنده هاخاليست 
وزمين زين دوار غثياني        همه كس در اتاق خود تنهاست

        ezmai_eshghe gomshodeh

ادامه دارد . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان نازنینم :

به خاطر اینکه این ماجرا زیاد طولانی نشه تصمیم گرفتم که مطالب پست امروز یه مقدار بیشتر بشه و فردا آخرین قسمت (عشق گمشده ام)را می نویسم .

 

چند دقيقه اي پر تب وتاب گذشت ، نوبتش رسيد و چند نان گرفت واز نانوايي خارج شد ، هنوز چند نفري به نوبت من مانده بود كه منم بي اراده از پي او رفتم ، واو قدم زنان در حاليكه چترش را باز كرده بود مي رفت و منم بي اراده بدنبالش بودم ، خيلي دلم مي خواست بدانم كه خونشون كجاست . به سمت خونه ي ما مي رفت . در طول مسير نزديكش شدم ولي نتونستم حرفي بزنم ولي او هم مثل اينكه منتظر بود كه من چيزي بگم . به خونشون رسيد ، دو خيابان تا خونه ي ما فاصله داشت ، در لحظه ي آخر كه مي خواست داخل بره خودمو رسوندم و در حاليكه قدم هامو آهسته تر كرده بودم به آرامي سلام كردم و سريع رد شدم ، برگشتم به طرف خونشون نگاه كردم و در لحظه ي آخر كه مي خواست درب را ببندد بمن نگاهي كرد و لبخندي زد و به آرامي درب را بست . از رفتار خودم خندم گرفته بود . چند لحظه اي مكس كردم شايد دوباره بيايد ولي خبري نشد و با دست خالي به طرف خانه براه افتادم . فكري به ذهنم رسيد ، يكي از دوستانم همسايه ي اونا بود ، با خودم گفتم فردا در مدرسه از او اطلاعات بيشتري درباره ي آن دختر مي گيرم . به خانه رسيدم در جواب مادرم گفتم كه نانوايي بودم ولي شلوغ بود و منصرف شدم و اومدم . فرداي آنروز از دوستم پرسيدم ، گفت تازه به اونجا اومدن و خانوادشون يك پسر و دو دختر دارند و با مشخصاتي كه تو ميگي بايد دختر كوچكشون باشه . از آن روز براي رفتن به مدرسه ، راهمو دور تر مي كردم و از كوچه ي اونا مي رفتم تا شايد ببينمش ولي انگار آب شده بود رفته بود تو زمين. . .
يه هفته اي گذشت يك روز اتفاقي ديدمش در حاليكه از اتوبوس پياده ميشد ، از ايستگاه تا خونشون مسير تقريبا طولاني بود و فرصت و نبايد از دست مي دادم ، دنبالش رفتم تا بهش رسيدم ، خيابون خلوت بوداز اين بهتر نمي شد بايد حرفامو به اون مي گفتم . . . كه با نگاش چه به روزم اورده ، حالا ديگه به كنارش رسيده بودم ، آروم سلام كردم ، بدون اينكه به من نگاه كنه جوابمو داد ، پاهام سنگيني می كردن و نمي تو نستم راحت راه برم ،درست شانه به شانه ي هم مي رفتيم ، از زير چشم نگاش كردم، صورتش گل انداخته بود ، انگار حال و روز اونم بهتر از من نبود ، مونده بودم چي بگم گفتم ما باهم همسايه ايم ، گفت :جدي . . . شما خونتون كجاست : گفتم دو خيابون با شما فاصله داريم . گفت ما هم حدود يك ساله كه اينجا اومديم خيلي راضي هستيم ، محله ي خوبيه ، گفتم از وقتي كه شما اومدين خوبترم شده ، با لحن خاصي گفت : نه بابا . . . گفتم : من از اون روز باروني كه توي نانوايي شما رو ديدم دنيا برام يه جوري شده . . . كه سريع گفت: چه جوري شده ، زشت تر يا قشنگتر ، گفتم : خيلي زيباترو قشنگتر . . . داشتم به چهارراه مي رسيديم ، برا همين گفتم ميتونم بيشتر ببينمتون ، گفت: من اكثر اوقات يا خونه ام يا مدرسه ، خيلي كم بيرون ميام ، شماره ي خونمونو بهش دادم و گفتم وقتي زنگ مي زنيد خيلي احتياط كنيد و من بعد از ظهرها خونه هستم . از هم جدا شديم ، به طرف خونه كه مي رفتم ، گفتم كاش موبايل داشتم ، شمارمو بهش مي دادم كه هر وقت خواست تماس بگيره تا مشكلي پيش نياد . . . من ديگه اون آدم بازيگوش و بي خيال نبودم ، نمراتم نيز پايين اومده بود ، چند مرتبه از طرف مدرسه به من تذكر دادند ، تو خونه هم از وقتي كه از مدرسه مي اومدم تا آخر شب حواسم به تلفن بود ، همينكه تلفن زنگ ميزد ، مي پريدم و گوشي و بر مي داشتم ، مادرم متوجه حركات عجيب من شده بود . از من سوال مي كرد كه چي شده ، منتظر كسي هستي . . . تا اينكه يه روز بعداز ظهر تلفن به صدا در اومد ، خوشبختانه كسي خونه نبود ، گوشي و بر داشتم خودش بود ، سلام كرد و گفت : خودتي . . . در حاليكه مي خواستم پرواز كنم ، با خوشحالي گفتم آره خودم هستم . . . شما خوبين . . . فرصت نمي دادم كه صحبت كنه . بهش گفتم كه خيلي منتظر تماسش بودم ،،، انتظار چقدر سخته ،،، اگه ميشه منم گاهي وقتا به خونتون تماس بگيرم . گفت: نه، نميشه اگه خونوادم بفهمن خيلي ناجور ميشه . از من توقع ندارند . گفتم : خب ، بيا يه جا قرار بزاريم . . . گفت : كجا . . . گفتم : مثلا پارك . . .بالاخره براي فردا بعد از ظهر تو پارك قرار گذاشتيم . حالا مونده كه چه بهانه اي براي خونه بيارم ، تا اينكه گفتم كه ميخوام با دوستام بريم خريد . روز بعد جلوي آيينه رفتم ، وسواس عجيبي داشتم ، خوب به خودم رسيدم و راه افتادم ، به محل قرار رسيدم ، روي نيمكت نشستم ، چند دقيقه اي مانده بود و پارك در آنروز آفتابي تقريبا شلوغ بود ، دلهره داشتم از يك طرف اتفاقي برامون بيفته ، از طرف ديگه هزار حرف نا گفته داشتم و نمي دونستم كه چه جوري به زبون بيارم كه ديدم از دور داره مياد با يه مانتوي كتون و يه روسري مشكي با خطوط زرد و گلهاي قرمز كه منو ديد و جلو اومد و سلام كرد ، گفت اينجا شلوغه بيا قدم بزنيم ، دو نفري براه افتاديم ، تعريف كرد كه با چه سختي تونسته يه بهانه اي جور كنه تا بتونه بياد و بايد زودتر برگرده ، از همه چيز و از همه جا باهم صحبت كرديم ، چنان با هم صميمي شده بوديم كه انگار سالهاست ما باهم هستيم ، از خونواده هامون گفتيم ، از خودمون . . . او آنقدر شوخ طبع و خوش زبون بود كه من حسابي خنديدم ، از آينده گفتيم ، بهش گفتم به قد و جثه ي من نگاه نكن ، من سني ندارم و نمي خوام مثل بعضي ها وعده ي ازدواج بدم ، چون به هيچ وجه شرايطش و ندارم و هنوز خيلي مونده ، ميخوام درسمو ادامه بدم وبه استقلال مالي برسم كه اين خودش حداقل ده سال زمان مي بره ، ولي تورو هم نمی خوام از دست بدم بيا و قول بده كه باهم باشيم ، به چشام زل زده بود ، به شوخي گفتم وقتي مي خواي بمن نگاه كني چشاتو ببند ، خنديد و گفت مگه ميشه . . . واسه چي ؟؟؟ گفتم نميدونم چرا نمي تونم زياد تو چشات نگاه كنم و دوباره تكرار كردم ، بيا و به من قول بده كه فقط با من باشي ، دستمو به طرفش دراز كردم . . . گفت قول ميدم كه قلب من فقط واسه ي تو بتپه ولي نميتونم بهت دست بدم چون باهم نامحرميم . . . ازش بيشتر خوشم اومد ، گفتم اشكال نداره ، منم قول ميدم فقط به تو و عشقمون فكر كنم .اون روز با همه زيبايي اش گذشت . . .
چند روز بعد پدرم منو خواست ، گفت از مدرسه تماس گرفتند و گفته اند درسات خيلي افت كرده ، رفتارتم كه عوض شده ، همش تو خودتي ، چي شده ؟؟؟ فرصت خوبي بود ، برا همين گفتم كه بابا همه ي دوستام موبايل دارند . . .اگه برام موبايل بخري منم قول ميدم تلاش كنم درسام بهتر بشه ، پدرم قبول كرد . ولي مادزم مخالفت مي كرد كه ميخواد چي كار كنه . . . موبايل باعث بد بختيه . . . بيشتر از درسش ميفته. . .
ولي پدرم به قولش عمل كرد و زودتر از آنچه كه فكرش و مي كردم برام يه خط و يه گوشي خريد .
ديگه از اين بهتر نمي شد ، شمارمو به پريا دادم ، در فرصتهاي مناسب با من تماس مي گرفت يا از گوشي دوستاش برام پيام مي فرستاد ، پيامهاي زيبا و عاشقانه اي بود ، منم سعي مي كردم جملات و شعر هاي عاشقانه اي که از درونم سر چشمه مي گرفت براش بنويسم ، روزهاي پرحرارت وصل پشت سر هم مي گذشتند ، تمام زندگي ام شده بود پريا . . . من كه نمي دونستم شعر چيه و كلمات عاشقانه برام اهميتي نداشت ، شده بودم يه پا شاعر و عاشق دلسوخته ، بعضي وقتا شعرهايي مي گفتم و يا جملاتي و روي كاغذ مي آوردم كه بعد خودم تعجب مي كردم كه اينارو من نوشتم . . . پريا روز به روز بيشتر بمن محبت مي كرد و خودشو تو قلبم جا ميداد . . . يادمه يه شب جمعه مي خواست بره عروسي ، با من تماس گرفت و گفت امشب نيستم ميخوايم بريم مجلس عروسي يكي از اقوام ، ولي اگه بتونم باتو تماس مي گيرم و همين كار را كرد . ساعت حدود ده شب بود كه ديدم گوشيم زنگ مي خوره ، آره پريا بود ، از اون طرف خط چنان سرو صدايي مي اومد كه نگو . گفتم چه خبره . گفت عروسيه ديگه . زنگ زدم بدوني تو اينجا هم به فكرت هستم . الان اينجور لباس پوشيدم و مدل موهام . . . و تيپم اينطوريه و يك آويز تو گردنم كه اول اسم تو روش حك شده و خلاصه پرياي شيرين زبون من هميشه با من بود ، به فكر من بود و منم نيز شبها با ياد او به خواب مي رفتم و صبح ها با ياد او از بستر بيرون مي اومدم .

               ezmai_ eshghe gomshodeh

ادامه دارد . . .

 

انگار كه دنيا روبه من داده بودند ،خودمو خوشبخترين كس رو زمين حس مي كردم هيچكس خوشبختر از من نبود ، من پريايی داشتم كه هيچكس نداشت ايام عيد فرا رسيده بود ،تماس گرفت و گفت : مي خوايم به شهرستان،منزل پدر بزرگم بريم تا بعد سيزدهم عيد اونجا هستيم ، بهش گفتم خوش بگذره ، جاي منو خالي كن ، مواظب خودتم باش اگه تونستي بازم با من تماس بگيرماهم عيد ميخوايم بريم شهرستان . در طول عيد چند مرتبه با من تماس گرفت . به زحمت چند كلمه اي باهم صحبت كرديم . تعطيلات تمام شد . من از اين بابت برعكس سالهاي پيش خوشحال بودم  چون باز ميتونستم پريا رو ببينم  . در سال جديد خبر خوشي به من داد كه كامييوتر خريده اند . خيلي خوشحال شدم . بهش ياد دادم كه آي دي بسازه و آي دي خودمو بهش دادم و اونو Add كردم . در ساعت هاي بخصوص باهم چت مي كرديم  و بيشتر وقتمون به چت كردن مي گذشت . هر موقع آي ديمو باز مي كردم آفهاي عاشقانه پريا بود كه منو خوشحال مي كرد . ديگه آخر سال تحصيلي بود و من تلاش مي كردم درسمو خوب بخونم تا بتونم به رشته ي رياضي برم و به قولي كه به پدرم داده بودم عمل كنم . پرياهم مشغول درس خواندن بود . كمتر باهم تماس داشتيم  و كمتر سري به كامپيوتر مي زديم و به هم قول داديم تا سه ماه تابستون يبشتر باهم باشيم . پريا بيشتر از من به مسايل معنوي اعتقاد داشت  و اين رفتار او در من تاثير زيادي گذاشته بود . ديگه هيچوقت نماز صبحم قضا نميشه . حالا گاهي وقتا دعا و قرآن مي خونم . به من مي گفت اگه ته ريش داشته باشي قشنگتره (مثل عكسم كه در مختصر وبلاگ هست ) . منم سعي مي كردم  هرطوري كه اون مي خواست رفتار كنم تا بدونه چقدر برام مهمه . بهار با تمامي قشنگي و طراوتش خيلي زود گذشت و تابستون رسيد . امتحانات آخر سال خيلي مشكل بود . حجم كتابها زياد بود . هر طور بود تونستم موفق بشم و با معدل تقريبا بالا قبول بشم  ولي بازم از پريا عقب تر بودم  چون اون درساش خيلي عالي بود . يه روز تو يكي از قرارهامون گفت كه تصميم داریم اواسط تابستون به مسافرت بریم تا شمال و تهران و قم . شايد دو هفته اي نباشم . گفتم با كي مي خواين برين ؟ گفت با پدر و مادر و خواهرم . برادرم نمياد . با ماشين پدرم ميريم . خيلي خوش ميگذره . لحظه شماري مي كنم كه اون روز برسه . گفتم پس من چي ... ؟ به فكر من نيستي ؟ اين دو هفته رو در فراق تو چيكار كنم ؟ گفت طاقت بيار . من باهات تماس مي گيرم . حتما برات سوغاتيم ميارم. در تاريخ 5/4/85 پريا به همراه خوانواده به مسافرت رفت . دو روز اول با من تماسي نگرفت . خيلي بي حوصله و افسرده بودم . تا اينكه يه شب تماس گرفت . عذرخواهي كرد كه نتونسته تماس بگيره .چون به تلفن دسترسي نداشته ، گفت ، الان كنار دريا هستند و از تلفن ويلايي كه اجاره كرده اند با من تماس ميگيره ، گفت صداي امواج دريا رو مي شنوي ، گوشيو به طرف دريا گرفت ، صداي برخورد  امواج دريا با ساحل به گوش مي رسيد ، گفت ويلاي ما تقريبا 200متر با دريا فاصله داره ، جات خيلي خاليه ، الان نور مهتاب به سطح آب مي تابه ، هوا عاليه ،اگه تو اينجا بودي باهم به ساحل مي رفتيمو يه گوشه اي نزديك آب رو ماسه ها مي نشستيم و به اون دور دورا خيره مي شديم و از آينده و از آرزوهامون مي گفتيم ، گفتم مي خواي الان حركت كنم بیام اونجا ،خنده ي قشنگي كرد ، گفت نه ، كجا بياي ، شوخي كردم ، جنبه ي شوخي هم كه نداري . خلاصه چند روز بعد از يه تلفن همگاني از قم باهام تماس گرفت ، صداش گرفته بود ، گفتم چي شده ، چرا صدات اينجوريه ؟ گفت هيچي يه كمي سرما خوردم ،گفتم راستشو بگو ، گفت همين الان تو حرم حضرت معصومه گريه كردم ، گفتم واسه چي ؟ گفت واسه خودمون ، گفت در كنار ضريح حضرت معصومه از خدا خواستم هرچي رضاي خودشه، همون بشه،نميدونم چرا يه لحظه لرزشی،تمام بدنمو گرفت ، گوشي مي خواست از دستم بيفته . پرياي من يه جوري شده بود ، تن صداش ، حرفاش ، ديگه از اون خنده ها خبري نبود ، التماس دعا گفتمو خداحافظي كردم .و اين آخرين باري بود كه صداي گرم پريامو شنيدم ، چون بعد از اون ديگه بامن تماس نگرفت ، خيلي بي تابي مي كردم ومنتظر تلفنش بودم ولي چند روز خبري نشد ، گفتم حتما به تلفن دسترسي نداره ، شايد موقعيتشو پيدا نكرده تا اينكه آنروز سختي فرا رسيد . گوشيم به صدا در اومد ، سراسيمه جواب دادم ،دوستم بود، گفت حامد ميدوني چي شده ، گفتم نه ، گفت اون همسايمون كه از من دربارشون سوال ميكردي رفتند مسافرت در راه برگشت واز سمت شاهرود به طرف سبزوار ، ساعت هفت صبح تصادف كردند ، ديگه صداي دوستمو نمي شنيدم ، بروي زمين نشستم به ديوار تكيه دادم ، مادرم هاج و واج منو نگاه مي كرد ، اونا با دو ماشين ديگه تصادف شديدي كردند ،يه ميني بوس و يه پرايد با آردي همسايمون . چنان تصادف شديدي بود كه آردي آتيش گرفت و همشون زنده زنده تو آتيش سوختند . . .

گه منت روزگارو گه منت خلق       اي مرگ بيا كه زندگي مارا كشت

زار مي زدم ... هيچي برام مهم نبود ... مادرم مي گفت چي شده ... گفتم يكي از دوستانم با خانوادشون تو جاده تصادف كرده اند و كشته شدند ، مادرم گفت همكلاسيت بوده ... گفتم آره ...مثل ديوونه ها بيرون زدم .سريعا به سمت خونه پريا راه افتادم ، آره اونجا غوغايي بود ، چند تا از فاميلشون صندلي دم درب گذاشته بودند و پارچه سياهي كشيده بودند و يه گلدون بزرگ اونجا بود و يه ضبط صوت قرآن با صداي عبد الباسط گذاشته بودند ، همسايه ها هم جمع شده بودند و  راجع به اين ماجرا با هم صحبت مي كردند ،(( دوستان گلم نميدانيد تجديد اين خاطرات كه در واقع يه تراژدي در زندگي من بود ، چقدر سخت است)) ، در موقع نوشتن اينها نمي توانم خودمو كنترل كنم و اشكهايم بي اختبار جاري مي شوند ، در اين يكسال و اندي ، خيلي شبها تا صبح گريه كردم .گريه هاي بي صدا تا كسي متوجه نشه ،من هنوز هم غالب اوقات سياهپوش و عزادارم.غزادار پرياي نازنينم واينو به هيچكس نمي تونم بگم .ولي تصميم گرفتم در وبلاگ بنويسم در آغاز با خودم كلنجار مي رفتم كه اين كار چه سودي دارد .

تو شهري كه تو نيستي – خيابون شده خالي – ديگه هر چي مي بينم دارند رنگ خيالي – تو كه نيستي منو ويرون تو خيابون ببيني- تو كه نيستي منو با اين دل داغون ببيني – بي تو لبريزم از اين خاطره ي سال و زمونها – تا تو برگردي ميشم دودو ميرم تو آسمونها – اون صداي گرم تو ، يادم نميره – نگاه بي شرم تو ، يادم نميره – چه كنم بسته به دنياي خيالم – چه كنم زنده به فرداي محالم –

در اين يكسال و اندي تنها دلخوشيم اينه كه بر سر مزارش برم ، حتي در زمستون سرد كه رو سنگ گرانيت قبرشو برف پوشونده بود و خيلي سرد بود ، برف روقبرشو كنار ميزنم وبراي شادي اون و خانواده اش فاتحه ميخونم ، ميشينم دستمو رو سنگ مزارش ميزارم چون حالا ديگه فكر ميكنم ديگه باهم نا محرم نيستيم و پرياهم ديگه اعتراضي نداره . درحاليكه قطرات گرم اشك پهناي صورت يخ زدمو پوشونده ميگم پريا تو اين دنيا فقط تو اضافه بودي يا شايد اين دنيا برات كوچيك بود و گاهي چنان شاكي ميشم كه رو به آسمون ميكنم و ميگم خدا حالا ديگه دنيات روبراه شده ؟ ... حالا ديگه همه جيز سر جاشه و فقط نقصش حضور نازنين پريا بود كه اينقدر زود برديش بعد پشيمان ميشمو استغفار ميكنم و همونجا بر سر مزارش قول ميدم كه هميشه به يادش باشم

پريا بمن ياد داده بود كه صبور باشم در برابر نا ملايمات زندگي شكيبايي كنم و به خدا توكل كنم ، يادم مياد كه در دوران كوتاه عشق أسماني ما كه ميديد كمي حالم گرفته كنجكاو ميشد و مي پرسيد كه چي شده؟ چرا اخم كردي ؟ منم علتشو مي گفتم .مي گفت هر موقع مشكلي داري برو به خدا بگو ، دست به دعا بردار و قرأن بخون ، حتما أروم ميشي ، در همين افكار با خودم زمزمه ميكنم " خدايا،تو چقدر عطوف و مهرباني،نعمتهاي خويش را كريمانه مي بخشي و حكيمانه باز مي ستاني ودر اين ميان مارا مي ازمايي كه شاكريم و صبور يا بي تحمل ... در حين اين ازمايش خودت نيز از سر لطف مدد ميكني و شكيبايي ميدهي "

حالا ديگه دارم با جديت درسمو مي خونم ، ميخوام ادامه بدم هم درسمو هم زندگيمو ... هميشه پريا رو كنار خودم حس ميكنم ، ديگه تنها نيستم و اون هميشه با منه ...خودش نه ...خاطراتش و خيالش و اون نگاه مهربونش .

 

فاصله بين منو تو – تا كجادنباله داره – قسمت اين بود كه جدابمونيم از هم تا هميشه – روز موعود مطمئن باش كه زيادم دور نيست – من كنار تو و تو مال مني تا هميشه.

ezmai_omid e zendegi           ezmai_omid e zendegi

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/06ساعت 12:0 توسط حامد |

ezmai_15-